X
تبلیغات
"برترینهای روانشناسی ذهن ، فکر و موفقیت" - داستانهاي موفقيتي زيبا
تاريخ : 92/05/07
نويسنده : یه پسر 32 ساله

یک اراده قوی بر همه چیز حتی بر زمان غالب می آید.

داستانی از تلاش و استقامت و رسیدن به پیروزیهر بیننده ای دلش میخواست كه این اندازه استقامت وتوان داشته باشد. دوندگان، قسمت آخر جاده را طی كردند و یكی پس از دیگری وارد استادیوم شدند.استادیوم مملو از تماشاچی بود و جمعیت با وارد شدن دوندگان، شروع به تشویق كردند. رقابت نفس گیر شده بود و دونده شماره ... چند قدمی جلوتر از بقیه بود. دونده ها تلاش میكردند تا زودتر به خط پایان برسند و بالاخره دونده شماره ... نوار خط پایان را پاره كرد...

استادیوم سراپا تشویق شد. و در ادامه ...



:: موضوعات مرتبط: داستانهاي موفقيتي زيبا
تاريخ : 91/05/19
نويسنده : یه پسر 32 ساله

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مركزی بانك رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت كه آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنكه صحبت به حساب بانكی پیرزن رسید و مدیر عامل با كنجكاوی پرسید راستی این پول زیاد داستانش چیست آیا به تازگی به شما ارث رسیده است . زن در پاسخ گفت خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام كه همانا شرط بندی است ، پس انداز كرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی كه این كار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده كنم و شرط ببندم كه شما شكم دارید !

مرد مدیر عامل كه اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد 20 هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت 10 صبح با وكیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی كنیم و سپس ببینیم چه كسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت 10 صبح برنامه ای برایش نگذارد

روز بعد درست سر ساعت 10 صبح آن خانم به همراه مردی كه ظاهراً وكیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست كرد كه در صورت امكان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .

مرد مدیر عامل كه مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به كجا ختم می شود ، با لبخندی كه بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل كرد .

وكیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل كه پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .

پیرزن پاسخ داد من با این مرد سر 100 هزار دلار شرط بسته بودم كه كاری خواهم كرد تا مدیر عامل بزرگترین بانك كانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون كند.

منبع مطلب



:: موضوعات مرتبط: تمام مطالب وبلاگ، داستانهای آموزنده، داستانهاي موفقيتي زيبا
:: برچسب‌ها: داستانهای آموزنده, داستانهای خواندنی زیبا, داستانهای موفقیتی, داستان کوتاه خواندنی و زیبا, بهترین داستانهای موفقیتی
تاريخ : 91/05/07
نويسنده : یه پسر 32 ساله

ملانصرالدین هر روز در بازار گدایی می کرد و مردم با نیرنگی، حماقت او را دست می انداختند. دو سکه به او نشان می دادند که یکی شان طلا بود و یکی از نقره، اما ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد. این داستان در تمام منطقه پخش شد. هر روز گروهی زن و مرد می آمدند و دو سکه به او نشان می دادند و ملانصرالدین همیشه سکه نقره را انتخاب می کرد.

تا اینکه مرد مهربانی از راه رسید و از اینکه ملانصرالدین را آنطور دست می انداختند، ناراحت شد. در گوشه میدان به سراغش رفت و گفت: هر وقت دو سکه به تو نشان دادند، سکه طلا را بردار. اینطوری هم پول بیشتری گیرت می آید و هم دیگر دستت نمی اندازند. ملانصرالدین پاسخ داد: ظاهرا حق با شماست، اما اگر سکه طلا را بردارم، دیگر مردم به من پول نمی دهند تا ثابت کنند که من احمق تر از آن هایم. شما نمی دانید تا حالا با این کلک چقدر پول گیر آورده ام. اگر کاری که می کنی، هوشمندانه باشد، هیچ اشکالی ندارد که تو را احمق بدانند!


منبع مطلب



:: موضوعات مرتبط: تمام مطالب وبلاگ، داستانهای آموزنده، داستانهاي موفقيتي زيبا
تاريخ : 91/05/06
نويسنده : یه پسر 32 ساله
           
           مطمئن ترین اصل در زندگی ، خودسازی است نه اصلاح دیگران

دو آتش نشان وارد جنگلی می شوند تا آتش کوچکی را خاموش کنند. آخر کــــار وقتی از جنگل بیرون می آیند و میروند کنار رودخانه، صورت یکی شان کثیف و آلوده به خاکستر شده  و صورت آن یکی تمیز 

سوال : کدامشان صورتش را می شوید ؟

آن که صورتش کثیف شده به آن  یکی نگاه می کند و فکر میکند صورت خودش هم همانند او تمیز است.اما آن که صورتش تمیز است می بیند که سرتاپای رفیقش غبار گرفته است و به خودش می گوید : حتما من هم کثیفم، باید خودم را تمیز کنم . 

حالا فکر کنید چند بار اتفاق افتاده کــــه دیگران از رفتار بد ما و یا ما از رفتار بد دیگــران بـــه شستشو و پالایش روح خودمــان پرداخته باشیم .

"وقتی فرد مقابل ما مهربان و خوب و دوست داشتنی است کمی باید به خودمان شک کنیم."

منبع مطلب : کتاب روز را خورشید می سازد ، روزگار م را



:: موضوعات مرتبط: تمام مطالب وبلاگ، داستانهای آموزنده، داستانهاي موفقيتي زيبا
تاريخ : 91/05/06
نويسنده : یه پسر 32 ساله

داستانها و حکایات خواندنی و داستانهای کوتاه آموزنده و موفقیتی


داستانهای آموزنده و زیبا ، داستانهای موفقیتی و خواندنی ، داستانها و حکایتهای خواندنی و زیبا و آموزنده ، داستانهای تکان دهنده و زیبا و پر معنا ، نوشته و برترین و بهترین داستانهای موفقیتی و خواندنی زیبا ، داستان کوتاه ، داستانهای آموزنده کوتاه


خدا فرزندان آدم را براي چه آفريد؟

حکایت : لطف و مهربوني خدا نسبت به آدم

داستان : تغییر استراتژیک مرد کور

داستان :قضاوت عجولانه پسر و لطف پدر

داستان : پادشاه و سنگ بزرگ

داستان : دو تا الهه خوشگل

داستان : پیر و پاتالهای دانشگاه هاروارد

داستان : حکایت دولت و فرزانگی

داستان : دانه کوچک و خدا

داستان : مرد کور و خلاقیت روزنامه نگار

داستان : استاد و شاگردان

داستان : مک دونالدز

داستان : بسیار عالی ملانصرالدین و بازاریابی استراتژیک

داستان : کی گفته خدا هست 

داستان : دخترک کبریت فروش

داستان : خدا و کودک 

داستان : عقرب و عشق

داستان : آموزگار و عشق زن و شوهر

داستان  : دو گدا و برادران گلدشتین

داستان  : قدرت بخشش

داستان : معلم و دختر متقلب



داستانهای آموزنده و زیبا ، داستانهای موفقیتی و خواندنی ، داستانها و حکایتهای خواندنی و زیبا و آموزنده ، داستانهای تکان دهنده و زیبا و پر معنا ، نوشته و برترین و بهترین داستانهای موفقیتی و خواندنی زیبا ، داستان کوتاه ، داستانهای آموزنده کوتاه





:: موضوعات مرتبط: تمام مطالب وبلاگ، داستانهای آموزنده، داستانهاي موفقيتي زيبا
:: برچسب‌ها: داستانهای آموزنده و زیبا, داستانهای موفقیتی و خواندنی, داستانها و حکایتهای خواندنی و زیبا و آموزنده, داستانهای تکان دهنده و زیبا و پر معنا, نوشته و برترین و بهترین داستانهای موفقیتی و خواندن
سلام ...
ورودتون رو به این وبلاگ تبریک میگویم .

لطفا برای تبادل لینک ما را لینک کنید و پیام بگذارید تا سریعا در این وبلاگ لینک سایت یا وبلاگ شما قرار بگیرد .

استفاده از تمام مطالب وبلاگ آزاد است فقط برام باعث افتخاره و ازت سپاسگذاری میکنم اگه یه جای کوچیک انتهای مطلب به عنوان منبع لینک داشته باشم .
سپاسگذارم